راستش من از ورد پرس هیچ بدی ندیدم. اما دلم صفحهی سفید میخواست. به همین سادگی!
این هم خانه ی جدید: http://behnazmim.blogspot.com
۱۳۷۰ هم؟ ۱۳۷۰ هم.
اکتبر 8, 2009
شهریور سال هفتاد است، با خواهر بزرگه میرویم مدرسه که من اسمم را برای کلاس اول بنویسم، کلی ذوق دارم و خوشحالم اما مدارک ناقص است. میگویند بروید کامل کنید بعد بیایید. غمگین و پکر از ثبت نام نشدن برمیگردیم خانه که مامان زنگ میزند. یک پیغام برای من دارد: ناهار نخورم. منتظر باشم تا بیاید من را ببرد بیرون به صرف چلوکباب. قول میگیرد که لب نمیزنم، نه به ناهار نه به هیچ خوردنی دیگر. من هم قول را توی هوا میدهم، به هر حال چلوکباب همیشهی عالم غذای خرکناکی بوده و بسیارانی را خام کرده، منِ هفت ساله که… . خلاصه ظهر میشود. من گرسنه پشت پنجرهی آشپزخانه نشستهام که مامان میرسد. میدوم تا دم در و خودم را میاندازم توی ماشین. با نیش باز و خوشحال و خندان. اما راننده که مامان باشد من را میدزدد. مقصد ما میشود بیمارستان. من زار میزنم که ولم کنید و ولم نمیکنند. وحشی شدهام در حد انسانی که وحشی میشود. چنگ میاندازم به صورت هرکه نزدیکم است نعره میزنم میخواهم فرار کنم و نمیشود… و نمیشود. لختم میکنند. لباس سبز میپوشانند به تنم. گشنگی و ناهار و دروغ یادم رفته. اشکها میغلتد روی صورتم. مامان از نگاههای من فرار میکند. راه میرود عرض اتاق را، مامان جان برای خودته…برای توئه…اشکها میافتد روی دمپاییهای خیلی بزرگتر از پاهام. مامان حرف میزند، توضیح می دهد، برای در، برای دیوار، برای من.
ساعتی بعد دراز کشیدهام روی تخت، دکتر بیهوشی اسمم را میپرسد. گردنم را بلند میکنم، میخواهم بهش ثابت کنم که نباختهام، نگاه میکنم توی چشمهاش، بلند میگویم بهنازم. چشمهام را میبندم.
روز سوم
اکتبر 6, 2009

و اینطوری است که میشود در یک مربع یکونیم در یکونیم، روزهای متوالی لولید و زندگی کرد. کتاب خواند و نارنگی خورد وخوابید.
پ.ن. لطفن دست نزنید! این اسکرینسیور حباب حباب و خوشحال را به من ببینید، ممنون.
آی تنهایی! بطلب.
اکتبر 3, 2009
زندگی چند روزهی تنهای من هم دیشب تمام شد. ساعت دوازده گذشته بودند که گفتند بیا در را باز کن ما آمدیم. خب من دوست نداشتم در را باز کنم ولی به هر حال آنها آمدند و همه چیز مثل اولش شد. این سفرهای چند روزهی اهل خانه برای هر سنی معنی خودش را میدهد. همیشه شیرین نیست، مثلن وقتی خیلی بچه باشی که تا در را بستند پشت در بنشینی به زار زدن و شب هم بگردی دامنی چیزی از مامان پیدا کنی و هی بو بکشی…هی بو بکشی. یا شاید هم وقتی خیلی پیر باشی و دلت بشکند از صدای خداحافظی و بسته شدن در، که دیدی من دیگر شمالخورم خوب نیست، پیر شدم، من که میدانم فلانجا نرفتید و رفتید شمال فلان فلان شدهها!. اما یک موقعهایی هم خیلی شیرین میشود این تنهایی، فکر میکنم از بلوغ به بعد کلید میخورد که شیرین باشد. آن موقع که تند تند کمک میکنی تا چمدانها را زودتر بچپانند پشت ماشین. آن موقع که دقیقهای یک بار میگویی حیف شد ها اگر درس نداشتم من هم میآمدم. بعد هم در که بسته میشود یا دیگر تلفن آزاد نیست یا تو آزاد نیستی به هرحال!. اما خوب من دیگر از این یکی هم گذشتهام و در مرحلهی گذار از این به آن الان جایی هستم که تنهایی برای من یعنی مثل روح ولگشتن توی اتاقها، آوازخواندن و بلند خواندن. خوابیدن به وقت و بی وقت، خوردن و ریختن و پاشیدن و رفتن. یعنی موم داغ کردن و نشستن روی سنگهای کف آشپزخانه، یعنی بازی بیپایان طلایی داغ و پوست و دردهای کسر ثانیهای، بعد همانجا عریان و نوچ خوابیدن… .
حالا هم که تنهایی من تمام شده، از دیشب این دیو درونی را باز به بند کشیدهام بستهام به صندلی، مدام چایی میریزیم توی حلقش که صداش در نیاید. کاش بودی فلانی. وحشیِ من سینه برای مشت زدن میخواهد.
ذهن درگیر منگولهدار
سپتامبر 30, 2009

بهار88؛ بهاری که به “نکنه قبول نشم” گذشت!
چه فصل خراب کنیام من. زمستون اون سال، بهار این سال… بعد فقط و فقط و فقط یک عدد تابستون درخشان، شاینی، بیابر، بیفکر، بیگذشته، بیآینده و رهــــــا این وسط هست. که اسنادش هم موجود نیست.
×-اصولن هم اونچه مایهی شادی و مستی و این مسائله از قید منگول آزاده. ما شادی ثبت نمیکنیم. دستکم من ثبت نمیکنم. خیلی هم فلسفی نیست دلایلم. همینجوری، بیدلیل.
گاهی بود که یک مورچه هم نبود برای حرف زدن + عکس
سپتامبر 28, 2009

لابلای ورقهای یه دفتر قدیمی پیداش کردم. ترم دو بودم یا ترم سه. یعنی تاریخ که نداره اما حرف هایی که از کنارش بریدم کلی تاریخ دقیق دارن واسه خودشون.
بعد آدم میبینه هرچی سال میگذره کمتر خودشرو میکشه. کمتر خودشرو مینویسه. باید برگردی بین صفحه قدیما تا یه تیکه هایی از خودت رو پیدا کنی. تو روزایی که هیچ آدمی قضاوتت نمیکرده. تو یه شب که شاید لم داده بودی رو تخت. شاید دگمهی شلوارتو هم باز گذاشته بودی تا شکمت ول باشه واسه خودش. بعد یه روان نویسی چیزی کشیدی بیرون از آشغالای ته کیف. دلت پر بوده از یه جایی همون اول کار یه فحشی نوشتی گوشهی کاغذ. بعد یه چیزی کشیدی. وسطاش هم یکی زنگ زده که حالا چند ساله ازش بیخبری. بعد میبینی حرفایی که داشته بهت میزده و اون جوابی که میخواستی بهش بدی و ندادی رو هم اونجا نوشتی. بعد یادت میآد چهقدر همیشه زور میزدی دفتر خاطرات درست کنی و نمیشد. بعد اونجا که اصلن قرار نبوده چه دفتر خاطراتی شده واسه خودش.
حالا آدمیزاده دیگه واسش سوال پیش میاد: الان یعنی ما خیلی آدمهای از خود مچکری هستیم که فک میکنیم باید هر چیزی رو بلاگ کرد؟ یا ما خیلی داریم با هم زندگی میکنیم، انقدر که دیگه نمیشه به صبحانه دست زد قبل از ثبت کردن عکسش، انقدر که دیگه نمیشه تنها خوشی کرد، تنها خورد، تنها اغتشاش کرد؟
بعد باز هم آدمیزاده دیگه، جواب همه سوالی رو خودش میده، جواب من گزینهی دومه. ما آدم زندگیهای جدا نیستیم دیگه، آدم تجربههای جدا، ما داریم آدمای یه تجربهی بزرگ میشیم. ما داریم خودمون رو ثبت میکنیم تا پازل اصلیه کامل بشه، بدون ظرف ماکارونی سینا روز من چیزی کم داره، بدون آقای سرایدار سیاوش، بدون یواشکیهای عاشقانهی اون بلاگنویس ناشناس.
بعد تمام اینها رو گفتم که بگم اگه ویرش من رو بگیره احتمالن همهی این آت و آشغالام رو منتشر میکنم! و فکر میکنم خیلی حرکت خوبیه و من هم از آت و آشغالای دیگرن استقبال میکنم!
×-من اسمشم گذاشتم “آت و آشغال” که دوستانی که هی دستشون به نقد میره زیاد جدی نگیرن قضیه رو. که آی اینی که کشیدی فلانه و این مسائل.
×-عنوان برگرفته از مد روز.
اینطور نظام آموزشیای داریم ما!
سپتامبر 27, 2009
من نه تنها لیسانس معماری ندارم که دیپلم ریاضی هم ندارم. یعنی تو بگو قد خر گسسته میفهمم، نمیفهمم. بعد همینو تعمیمش بده کلن. تعمیمش بده دیگه چرا خجالت میکشی؟
اول مهر هم که رسیده. من هی یاد ایام میکنم…حالا باز مداد بتراش دست قوی کن. خط کج تراس همسایه رو بگیر بکش تو ریکاوری بیمارستان. به خدا انتقد دلیل خوبیه. استادا دوس دارن. یا این “میخوام فضای سبزو بکشم تو کارم” هم خیلی مد بود زمان ما. همه فضای سبزو میکشیدن تو کاراشون. بعد آخر ترم یارو اصلن چیز سبزی نداش از بیخ! البته حالا یه کم سیستم عوض شده ولی اصل جریان همونه. بچهها نرمافزارای مختلف بلدن که بیشتر برای ادیت کردن عکسهای فیسبوکخور ازشون استفاده میشه، ولی خوب! نرمافزاره دیگه، گاهی هم میشه باش شیت آخر ترمو جمع و جور کرد. داریم کجا میریم؟ دختره برام یه ابرویی می ندازه میگه: من که فقط اِمریکا!
خلاصه یه کم نسبت به حرکاتی که تا امروز به نام ”تحصیل” از خودم ارائه دادم ناامیدم. یه برنامهی سه ساله دارم. و در ابتداش که الان باشه به شدت خستهم. اما یه کاریش…
اوه. خونهی همسایهمون دعوا شد. مرده زنش رو زد فکر کنم و یه عالم صداهای وحشتناک اومد. نمیتونم اینو تمومش کنم. صدای گریهی بچه میاد.
سردرد؛ یکی از چهار فصل زندگی من
سپتامبر 25, 2009
آقا آقا! سوا کردنی نیس. با گوشوارههاشه. و با جورابای پشمیش برای عصرای پاییز.
غذاش چیه اونوقت؟
انگشت اشارهشو میخوره فقط. زالزالک هم گاهی گداری. چی بشه یه کم کاهو… .ولی همون انگشت اشارهش کافیه کلن.
کدئینیزه که شد رویاهات بهت میگن معنیه اینا چیه…خوابم میاد فعلن.
بدبختیهای شما به من مربوط نیست، نمیخوام ادامه بدم. مرخصم کنید.
یه دوستی برگشته میگه، با شادی نه که با غم و اینها، با شادی میگه که…، حالا خلاصه از خیانتش میگه، چشماش برق میزنه، حالا نه دقیقن چشماش ولی حرفایی که تایپ میکنه برق میزنن. داره عقده گساری میکنه؟ خیانت شادی آوره آیا؟ در ذات خودش منظورمه، داریم زرنگی میکنیم؟ داریم ثابت میکنیم زرنگتریم؟ میخوام شونههاش رو بگیرم تکونش بدم بهش بگم کثافت. کثافت. ولی بهش میخندم. وقتی اون در هر حال باحالترین کاری که بلد بوده رو کرده من نمیتونم جلوش واستم و بگم که داری دنیا رو به گه میکشی. بذار بکشه. دنیا در حالت تعادله. کاش نبود و کاش لبریز میشد از کثافت. اما کاملن آرومه. انگار لازم داشته برای تولد میلیونیوم سال زندگیش کسی به کسی خیانت کنه یا آسفالتی خونی بشه. البته حالم خوب نیست ولی فکر میکنم اینایی که مینویسم درست باشه.
مریم یه e-book بهم داده در مورد archetype. اسمش هست Goddesses in everywoman هنوز کامل نخوندمش ولی فکر میکنم حق با اون باشه من یه Persephone هستم. خیلی لورا تنسی ویلیامز بودم همیشه. اونجا که همه داد میکشن سر هم، همه یعنی برادر لورا و مادرش که در واقع همه کسش هستن، و صحنه تاریکه، صدای فریادشون میاد اما فقط یک نور یک اسپاتلایت لورا رو روشن کرده، لورا که ساکته و نقشی نداره. انگار صاحبهای اون صداها لورا رو به گلوله بستن. آره انگار پشت یک اتفاق دونفره نفر سومی هست که تمام تاثیر رو از محیط میمکه. انگار من زیر این نور بودن رو میشناسم. مچاله شدن و ذوب شدن، درد کشیدن و بیتقصیر بودن و ناچار بودن.
تخمکی شدم که از لقاح خودش درد میکشه. بیست و چهار سال در جبهههای نبرد باطل علیه باطل بودم. کاری به آدمهای خوشحال و آفتابی ندارم. نصیحت نمیخوام. ترمز بریدم. و نیمتنهی درخت نزدیکه.
…
سپتامبر 15, 2009
به به هوا کلن پاییز شده؛ باد ملایم…صدای باران. الان یک ساعتیست که آرامتر میبارد. سرشب گوش شهر را کر کرد بس که بارید و نعره زد. حالا مقیاسش انسانی شده، میشود بهش گفت باران و به کشاورزها فکر کرد و لذت برد.
یک چایی کنار دستم گذاشتم که بخار گیج و ناموزونش را دوست دارم. یک کتاب هم پشت چایی ست که عازم زاهدان میشود همین روزها. یعنی میرود آنجا که من نرفتهام. از این جمله باید حسادت ببارد، چون من به لاقیدی اشیا همیشه حسودی کردهام. وقتی کسی چمدان میبست من نگاه میکردم، بعد یکی یکی حسودیم میشد، به بلوز به شورت به آلو به زعفران. اینها چهقدر آزاد بودند برای رفتن. من چهقدر زنجیر داشتم. بسته بودم به این پلهها به آفتاب خستهی حیاط به نطقهای عصر جمعه به محبت حتی، محبت البته لنگر است تا زنجیر. باید بمانی و تاوانش را بدهی. هر چه سنگین تر، بیشتر و طولانیتر.
چاییم از بخار افتاد. به سپیده میگفتم امشب دارم دیوانه میشم. یکجوری از دیوانگی که طرف از حال خودش خبر دارد، اما راضیست. یعنی میداند تعریف این حالتی که دارد از بیرون چیز خوبی نیست اما خودش لذت میبرد. میداند موهاش وقتی ده سانت را رد میکرد تازه فر میخورد و حلقه میافتاد میداند که چیزی که زیر دستش قیچی شد اسمش “زیبایی”ست، اما لذتش فعلن آنجاست که اینها را بزند، که زیبایی را بریزد توی سطلآشغال و فکر کند هیچوقت انقدر “برای خودش” نبوده. لذتش فعلن آنجاست که گوشی را خاموش کند و حساب هیچ دوستی را هم نکند.
راستی چهقدر دلم این روز را میخواست که چایی کنار دستم سرد شود و من بسته به هیچ آدمی نباشم. که باران ببارد و عطسهی تو به من مربوط نباشد. که رایگان بودن نیمه شبهای ایرانسل مفتی مفتی خلوتم را نخرد.من چهقدر لازم داشتم که موهام را بریزم دور که دوستهام را بریزم دور… امشب حسابی بالونم سبک شده. صداها مثل یک شوخی که خیلی کوتاه میپرد مانده روی زمین. صداها به من نمیرسد. انتظارات به من نمیرسد. ادب چه حکم میکند هم به من نمیرسد. من خیلی دورم برای این حرفها.
خلاصه امشب شب خوبیست.